تنهای عاشق

انسان بمان ..........

 خدایا تو خود میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه بس دشوار است و چه

زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس دشوار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 15:52  توسط z5h5  | 

مادر شعر عاشقانه ی خدا......

.....این پستو تقدیم به مادر مهربانم میکنم باشد که جبران گوشه ای از زحماتش باشد......

مادر ، تک‌واژه‌ای‌ست زیبا

مادر ، عین زیبایی‌ست و البته که زیباتر از زیبایی چیزی نیست

قلب بزرگ خدا در سینه‌ی مادران می‌تپد

مادر ، دستی بر گهواره دارد و دستی در دست خدا

آن‌گاه که مادر، گهواره را تکان می‌دهد

عرش خدا به لرزه درمی‌آید

و همه‌ی فرشتگان سکوت می‌کنند

تا زیباترین سمفونی ِ هستی را بشنوند: « لالایی مادر را »

هیچ سنگی به آن سنگینی نیست

که بتوان آن را در یک کفه‌ی ترازو نهاد

و در کفه‌ی دیگر آن ، وزن مهر و قدر و قیمت مادرانه را سنجید

مادر ، عنوان عاشقانه‌ترین شعر خداست

شعری که مضمون آن جز عشق نیست

مادر ، همان عشقی‌‌ست که در هیأت آدمی بر خاک گام برمی‌دارد

مادر ، چیزی‌ست شبیه خودش

هیچ‌چیز شبیه مادر نیست

مادر ، فقط مادر است . . .
پدر باران است ، مادر شعر عاشقانه خدا

برو ادامه ی مطلب حرف دل منو بخون.آخه امروز تولد بهترینمه(مادرم)......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 18:50  توسط z5h5  | 

پاک بمان..........

      آخرین برگ سفر نامه ی باران این است که زمین چرکین است

پاک بمان.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 18:19  توسط z5h5  | 

موفقیت

هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار می شود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا

میچرد.آهو میداند

که باید از شیر سریعتر بدود در غیر این صورت طعمه ی شیر میشود.

شیر نیز برای زندگی کردن در صحرا میگردد چون میداند باید از آهو سریعتر بدود تا گرسنه نماند

مهم نیست تو شیر باشی یا آهو ...

مهم این است که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت با تمام توان و با تمام وجود شروع 

 به دویدن کنی...

                پس بدو..........

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 17:8  توسط z5h5  | 

عشق و تنهایی

     خدایا به من نعمت فقر اعطا کن، مرا در آتش عشق بسوزان و در عالم تنهایی به خود نزدیک کن.

     فقری که اگر زمین وآسمان را به من بدهند، اگر ثروت های عالم در پایم بریزند، در نظرم بی اهمیت

     باشد.اگر از 

     کهکشان ها بگذرم،ذره ای از تواضع فطری من نکاهد.

     می خواهم از همه چیز بی نیاز باشم،درویش باشم،فقیر باشم وبه هیچ چیز احساس احتیاج

     نکنم.

     خدایا مرا به این نعمت فقر توانگر کن.

     و عشق...

     آنچه تار و پود وجودم با آن سرشته شده، آنچه همیشه قلب مرا می سوزاند، آنچه به من فداکاری  

    می 

     آموزد،آنچه نور می بخشد و در راه را روشن می کند، آنچه به آدمی غم می آموزد، و درد عطا می

    کند،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 14:18  توسط z5h5  | 

غدیر خم


روز اکمال دین و عید سعید غدیر خم بر دوسداران علی (ع) مبارک.

طاهره موسوى گرمارودى:

آب غدير آب حيات اى شرف اهل ولايت،غدير  بركه سرشار هدايت،غدير زمزم و كوثر ز تو كى بهترند  آبروى خويش ز تو مى‏خرند اين كه كند زنده همه چيز آب‏  زاب غدير است نه از هر سراب از ازل اين بركه بجا بوده است‏  آينه لطف خدا بوده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 16:36  توسط z5h5  | 

به روایت تصویر و عقل و دل

گروه اینترنتی ایران سان

دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده

برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...
برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...
حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!
برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...
خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...
و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام !!! گروه اینترنتی ایران سان

پاکت نامه را

خالـــــے بفرست !

کلمات ،

احساست را محدود مے کند...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 23:6  توسط z5h5  | 

خزان

پادشاه فصل ها:

پاییز از چهره ی طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ، ای مسافر خاک آلوده در دامنت

چه چیز نهان داری جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری جز غم

چه می دهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت ؟

جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد

آزارم آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم

پاییز ، ای سرود خیال انگیز

پاییز ، ای ترانه محنت بار پاییز ،

ای تبسم افسرده بر چهره طبیعت افسونکار

دیوان اسیر(فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 22:14  توسط z5h5  | 

جست و جو

فراموشی...

گوشه به گوشه خانه ی دلم را می گردم تا شاید بهانه ای برای دیدن تو باشد.                               دستهایم رابر دیواره قلبم می کشم تا شاید صدای تورا از آن سو بشنوم.گاهی چشمانم را می بندم تا در رویاهای بی کران غرق شوم.                        

        گاهی....

آنچنان در خیال محو تماشای تو می شوم که خود را فراموش می کنم. آری.............                                من غرق تماشای خیالی توام، ولی می دانم که تو مرا دست فراموشی سپرده ای!    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 20:1  توسط z5h5  | 

از دیر آمدنم ...


باور کن بودنم معنا نداشت به خاطر همین رفتم!!!
تا به حال شده از بودن خود دچار واهمه شوی که هستی یا ادای بودن در می آوری؟ تا به حال شده خسته از خود به دنبال راه فراری برای از خود باشی؟
من به آن لحظه به لحظه موعود به لحظه پایان در میانه راه رسیده ام،همانند در راه مانده ای که خودرویش خراب گشته و بی امید و از ناچاری تنها استارت می زند،می زند و می زند تا آن لحظه که استارت نیز ار کار می افتد،عمر استارت ماشین زندگیم رو به پایان است و هنوز در مسیر ، نگاهم به جاده است تا نکند منجی یا انسانی رد شده و ماشین فرسوده مرا تا مقصد یدک کشد اما در این مسیر پر خم و پیچ و سر بالا چه کسی حاضر است از سرعت خود کاسته و مرا یدک بکشد؟
 

 


نمی دانم چگونه اینهمه راه را آمدم،نمی دانم چگونه مسیر بین خوشختی و بدبختی را طی کردم،مانده ام  در مسیر آمدنم چرا به کوه ها به دریا و جنگل ها توجه نکردم و حال در کویر سوزان مانده ام.
نمی خواهم فازمنفی دهم و بگویم همه چیز سیاه و هست و همه چیز بد است اما می خواهم بگویم همه چیز سیاه نیست ولی خاکستریست.

فاصله ی این بدبختی تا اون بدبختی:خوشبختیه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 20:0  توسط z5h5  |